یکشنبه صبح زود با مامان راه افتادیم .. تا ظهرم رسیدیم رشت ..
توی راه یکی ازفامیل های پدرم که جمعه هم مهمان بودن خونه ی ما تماس گرفتن برای تشکر و به مامان گفتن یه کاری باهاش دارن که حالا بهش زنگ میزنن و میگن .. مامان هم بهشون تعارف کرد که بیاید اینجا پیش ما .. ایشون هم استقبال کرد و قرار شد که خبر بده.. فرداش دوباره تماس گرفتن و از من برای پسرشون خواستگاری کردن که البته من همون موقع به مامان گفتم نه چون از من کوچیکتره .. ظاهرا ایشون هم به نیت صحبت با من می خواستن بیان اونجا ولی وقتی اومدن مامان بهشون گفت که با من صحبت نکرده تا منم معذب نباشم .. خیلی هم مصر بودن و هستن .. خلاصه که ایشون سه شنبه اومد و خداروشکر بهتر هم شد برای مامان .. بالاخره هم سن و سال بودن و همزبون..
چهارشنبه هعی به بچه های یونی گفتم تا من اینجا هستم و به بهونه ی تولد "م" بیاید همو ببینیم ولی هماهنگ نشدن .. منم چهارشنبه مامانینا رو گذاشتم بازار و رفتم پیش "ص" .. تو کافه نشسته بودیم که "الف و مس" هم تماس گرفتن و قرار شد برای نهار بیان پیشمون .. همین بین "م" هم زنگ زد و گفت میخواد پنج شنبه برای تولدش مهمونی بگیره و قرار شد بهش خبر بدم که میرم یا نه .. هیچی لباس مهمانی اونجا نداشتم .. زنگ زدم خواهر کوچیکه قرار شد برام بفرسته .. شب ساعت 11 رفتم ترمینال لباس و کفشی رو که خواهرک برام فرستاده بود گرفتم .. من همیشه برای دیدن این اکیپ هیجان دارم .. همیشه .. پنج شنبه صبح مامان و دوستشو بردم تا انزلی و یکمم ساحل بودیم و بعدم ناهار .. دیگه تا برگشتیم شد چهار .. منم زودی یه دوش گرفتم و یکم وسایلمو جمع و جور کردم و دوتا لباسی که خواهری فرستاده بودو پرو کردم تا یکیشو انتخاب کنم ..بعدم زودی رفتم آرایشگاه و دیگه تا از آرایشگاه اومدم و آماده شدم هشت و نیم بود .. زنگ زدم به بچه ها قرار گذاشتیم .. همه جمع شدیم و از اونجا با هم رفتیم .. یه مهمونی عالی .. انقدر رقصیدیم که من مجبور شدم برم یه دور موهامو که خیس از عرق بود خشک کنم با سشوار .. تا نزدیکای دو شب خونه ی "م" بودیم .. من چون ماشین برده بودم و تنها هم بود "مس" با ماشین دوستش تا خونه با من اومدن .. بعدم تا رسیدم وسایلمو زودی جمع کردم و یه دو ساعتی هم خوابیدم و بعدشم گازشو گرفتم اومدیم تهران ! چون مامان خوابش میومد مجبور شدم کل راه رو هم خودم رانندگی کنم .. دیگه تا رسیدم خونه از خستگی بی هش شدم .. و اینگونه سفر خود را سپری کردیم
یعنی من عاشق داشتن یه همچین دوستاییم .. الان من و علی زندوکیل با هندزفری جدید در خدمتتونیم .. تازه به عخش دیرینمم که داشتن یه هندزفری رنگی بود رسیدمممممممم..
من از همین تریبون می بوسمتون و ازت خیلی خیلی ممنونممم ... باشد که راهی برای جبرانش بیابم آقای سروش جانم
این عکسا هم اختصاصی برای شماست:
و نتیجه ای که من از دیجی کالا و سرچ برای هندز فری گرفتم .. دیدن هندزفری با قیمت بالای سیصد چهارصد تومن بودم .. خوداییش فکر نمی کردم بالای صد تومن باشه .. حتی بهترینش:))))))))
-برای دستم رفتم پیش جراح مغز و اعصاب .. یعنی یادمه یه بار چند سال پیش رفتم پیش یک ارتوپد ولی درمان خاصی بهم نداد و فقط گفت بیشتر خانما این مشکلو دارن که عصب دستشون تحت فشار و فقط نیاز به جراحی داره که منم اون موقع تایم طولانی نقاشی می کردم و هیچ جوره حاضر نبودم ازش بگذرم.
این دکتر هم لطف کردن و خودشون معاینه نکردن .. یک دستیاری داشتن که ایشون معاینه کرد و برام نوار عصب و ام آر آی نوشت .. نوار عصبو همون روز بعد از دکتر رفتم انجام داد .. هنوزم کبودیاش نرفته ولی ام آر آی رو هعی امروز و فردا می کردم که امروز بالاخره انجامش دادم و اصلنم تجربه ی خوبی نبود .. قرار شد جواب این دو رو که می برم خود دکتر نظر بدن نه دستیارشون ..
-پایان نامه همینطور رو هواست..انقدر ذهنم مشغول که اصلن نمیتوم تمرکز کنم روش..
-نمره ی یه درسم هنوز نیومده..
-دنبال کارم و مهدی بهم قول مساعد داده ک با رییسشون صحبت میکنه و قرار فردا بازم بهش یاداوری کنم
-دوباره چاااق شدم
-دلم سفر میخواد .. یه سفر خوب و باحال با دوستای خووب نه با خونواده
-قرار یکشنبه با مامان برم شمال
-به فکر یه کسب و کار مجازیم و استارتشم زدم
-دلم سورپرایز میخواد .. خیلی زیاااااااااااااااااااد
-به علی زند وکیل چند تا از آهنگای میثم ابراهیمی هم اضافه شده
-به شدت از رنگا گریزون شدم این روزا
-صدای چارتار از اتاق خواهر کوچیکه میاد .. باران تویی..به خاک من بزن..بازا ببین..که در ره تو من .. نفس بریده در گزارم
-دلم هیجان میخواد .. مث همین چند شب پیش که طوفان شد و من و پسردایی و خواهر کوچیکه به سرمون زد بریم بام و بعدم مثل موش آب کشیده برگردیم تو ماشین و بعدترشم برم نایت و زیر بارون بشینیم به پیتزا خوردن
-دلم میخواد برم تو اتوبان و خلاف جهت ماشینا قدم بزنم
-راستی چرا حواس هیچ کس نیست که هندزفری من گم شده و من بدون هندزفری باید چیکار کنم ؟
-هر روز که بیدار میشم پیش خودم میگم امروز دیگه بهش فکر نمی کنم
-نگران گلدون لیمومم که تو خونه ی رشت بدون آب مونده
-کتاب"دیدن دختر صد در صد دلخواه درصبح زیبای ماه آوریل" همینطوری مونده تو کیفم .. انگار شرط گذاشتم فقط وقتایی که تو مسیرم بخونمش ..راستی چرا پسر صد در صد دلخواه نه ؟؟
-جشن سالگرد ازدواج دوستم آخر همین ماه .. میگفت چقدر بد که تو این ا ریلیشن شیپ با کسی نیستی که بیای .. آخه اینم شد دلیل؟؟؟
-من قوی نستم
-من شاددد نیستم .. همش تظاهره
-غر ، غررر ، غررررر
اعتراف می کنم من بیمار همه ی آهنگای علی زند وکیلی شدم ..
سیاه مو
فریاد
فقط دعا کن
ناردونه
زندگی خوب است
از همه ی اینا بهتر و دلنشین تر "رفتی"
بعد از مدت ها باعث شد که هر جایی که میرم و هر کاری که می کنم هندزفری از گوشم در نیاد ..
گذشت .. یه بار خوردم زمین و انگشت شستم یادم نیست چی شد که مجبور شدم برم دکتر .. به این دکتر که گفتم .. گفت عصب دستت تحت فشار .. که خیلی هم بین خانوما شایع هستش و تنها راهش عمله .. خب من نمیدونم شما چجورید .. من اینجور وقتا ولی دلم توجه میخواد .. مثلا مامانم که بازم همراه بود پیگیر میشد .. لااقل دو بار بهم میگفت که برای دستت وقت بگیر ولی فراموش کرد .. منم لجباز میشم اینجور موقع ها سعی میکنم به خودم بیشتر و بیشتر بی توجهی کنم ..
این مدت هایی که دارم میگم کم کم دو سال میشه دیگه ..
از پریشب اما دستم خیلی عجیب و غریب ورم کرده .. درد زیاد .. انقدر که من که خیلی خیلی صبورم تو تحمل درد از دردش اشکم در اومده .. الانم شمالم و بازم هیچ کس نیست که منو ببره دکتر و من خودمم نمیرم ..
خواهر کوچیکه پنج شنبه پیش من بود .. این عکسم اون گرفته :
من و دستام همین الان یهویی
مثل همه منم دارم زندگی میکنم ! درس میخونم ، تفریح میکنم ، خرید میرم ، کنار خونوادم ساعتای خوشی دارم ، دوستامو میبینم ولی دلم تنگ میشه .. خیلی زیاد ... انقدر که روزی نیست که چشممو باز کنم و از دلتنگی چشمم اشکی نشه ..
به آدما انقدری محبت و خوبی کنید که وقتی گذاشتید و رفتید دفن نشن !