دومینو با زندگی

اینبار دیگر پر نمیدهم به خیالت،برای پرنده ی بی بال و پر تمام هستی زندان است!!

دومینو با زندگی

اینبار دیگر پر نمیدهم به خیالت،برای پرنده ی بی بال و پر تمام هستی زندان است!!

چهارشنبه خواهرک رو تو رشت بردم یه کافه ..  به قول خودش از اون کافه هاست که به درد تنهایی اومدن میخوره .. بیای و ساعت ها بشینی و از پشت پنجرش آدما رو تماشا کنی .. حرف این بود که اگه تهران کاری نداره و بیاد و یه چند وقتی اینجا بمونیم .. تو همین حین حرفی بهم زد که من انگار پرت شد کیلومتر ها دور ترش .. من از مشکلش می دونستم و عمیقا هم خوشحال شدم که به فکر راه حلش هم بوده و داره حلش می کنه .. ولی واقعا فکر نمی کردم انقدر براش غریبه باشم .. انقدر زیاد غریبه بودن براش برام قابل هضم نبود .. 

چقدر من اشتباهی با آدمای زندگیم رفتار کردم ! چقدر زیاد کم شناختمشون ! چقدر زیاد من بهشون نزدیک بودم و اونا از من دور ! شاید ندونید چی میگن ولی من الان خودمو تو یه سیاه چاله می بینم با یه عمر آدم و حرف و راه های اشتباهی !

پنج شنبه تولد "م" بود .. خیلی دلم می خواست خواهرکو با خودم ببرم که با بچه ها آشنا شه ولی نیومد .. هر چی اصرار کردم نیومد .. 

خوب بود و خیلی خوش گذشت .. دو تا از دوستاش کلید کرده بودن رو من .. از این ورم بچه های خودمون غیرتی شده بودن .. یعنی ما دخترا فقط می خندیدیدم !! کلی رقصیدیم و خوندیم و شاد بودیم ! امروز مسیج داده بود می گفت الی بچه ها همه عاشقت شده بودن .. قشنگ تر و جالب تر از همه اینکه بین اون جمع فقط من بودم که تهرانی بودم و بقیه همه اهل گیلان ! قشنگ تر از همه اینکه منو به هر کی معرفی می کرد میگفت الی تهرانیه ها ! چرا اینقدر شهرای دیگه تابوئه تهران رو دارن واقعا ؟؟؟؟؟؟

میگن "شهرستانی " لفظ خوبی نیست .. منم هر گز و هرگز ازش استفاده نکردم ! ولی اینجا تهرانی بودن رو یه جوری استفاده می کنن که دقیقا همون معنای بد شهرستانی رو داره و من واقعا درک نمی کنم چرا!البته دوستای من الان دیگه اینجوری نیستن.. الان اگرم بگن الی تهرانیه فوری بعدش می گن نه از اون تهرانیا ها !! میدونم که همه چیز با رفتار درست خودم درست تر هم میشه ولی خوب اصلا چرا باید باشه ؟؟!


من از اینکه هعی بهم بگن نمی تونی دارم دیوانه میشم !

بد می گم بگید بد می گم !!

آقاجون من خسته شدم از این حجم بزرگ نگرانی خانواده ! اینکه فقط نگرانن کافی نیست ! آدم تو زندگیش با فقط نگرانی به جایی نمیرسه ... نمیگ احتیاط لازم و حتی واجب نیست ولی نه همیشه و همه جا و هر لحظه ! من تا الان هر کاری خواستم انجام اول گفتم اگه این کارو بکنم خانوادم بدشون نمیاد ؟؟ ناراحت نمیشن ؟؟؟ یعنی من خواستم برای دل خودمم کاری انجام بدم اولین سوال باید این می بوده که این کار چقدر حال منو خوب می کنه !؟ ولی همیشه بر عکسه ! همیشه قبل از اینکه به فکر حس خودم بوده باشم به فکر این بودم که با این کار من کسی نگران نشه ، کسی بهش سخت نگذره ، کسی ناراحت نشه ! ولی دیگه نمی تونم اینجوری باشم ! دلم می خواد مامانم ، بابام دستمو بگیرن بگن بیا با هم تجربش کنیم نه اینکه صبح تا شب عین نوار ضبط شده فقط نه بیارن !نکن، نرو، نیا ، نشین، نبین، نخور .. آقا منزجز کننده شدن این حرفا برای من .. حتی الانم که دارم می نویسموشن عصبی می شم !! نمی تونم تحمل کنم !!!!!!!!!! 

چرا هیچ کس از اطرافیانم درک نمی کنن که منم یه آدم ! نمی تونم تا ابد برای دل اونا زندگی کنم ! دلم میخواد اگه قرار دو سه سال دیگه نه حتی بیشترم زندگی کنم یکم هیجان قاطی روزام کنم ! یکم از این روتین در بیام ! یکم این ترسو از زندگیم بیرون کنم ! یکم این به اعتمادی به عالم و آدمو کم کنم ! دلم نمی خواد مثل مامانم صبح تا شب روزنامه دستم باشه و به همه بدبین باشم ! تا یه جایی درکشون می کردم ولی الان هر چی می گن من نه تنها درکشون نمی کنم که با تمام قوا سعی می کنم برعکسشو انجام بدن حتی اگه ناراحت شن ! نمی گم از ناراحتیشون غصه نمی خورما ! ولی نمیتونم مثل قبل باشم ! من دلم نمیخواد مثل مامانم ، مثل یه زن شصت ساله زندگی کنم !!!! دلم می خواد خطر کنم .. دلم می خواد تو خیابون راه برم بستنی لیس بزنم ! دلم میخواد شالمو از سرم بندازم بزارم باد بپیچه لای موهام !! دلم نمیخواد مثل مامانم به این فکر کنم که شالتو سرت کن الان یکی به شخصی ترین حقوقت تجاوز می کنه ! دلم نمیخواد .. دلم نمیخواد انقدر احساس نا امنی کنم ! من دلم نمیخواد از آدمای شهرم بترسم !! من کلافه و داغونم ! عصبیم .. حتی الان که مامان زنگ میزنه حالمو بپرسه واقعا دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم ! من موووووج منفی که بهم میده رو نمی خوام ! من حتی خیلی وقته از حرف زدن با پدر طفره می رم ! چرا به جای اینکه همیشه عین یه بادیگارد دور و برم باشن و بپان کسی بهم آسیب نرسونه یاد نمیدن بهم مراقبت کنم از خودم ! چرا دستمو نمی گیرن ! چرا هم قدم با من نیستن ؟؟؟ چرا یا جلوترن یا عقب تر ؟؟؟؟ این همهههههههههه من درکشون کردم چرا یکم تلاش نمی کنن اونا منو درک کنن؟؟؟؟ 26 سالمه عین مامانم که یه زن 60 سالس رفتار می کنم چرا ؟؟؟ به کی بگم من اینو نمی خوام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به کی بگم راحتم بزارید !

متنفرم از این کشور خراب شده و هزار تا عرف مسخرش ! متنفرمممممممممم ...

گاهی برای بودن ؛ باید نبود ...
گاهی باید چترت را برداری و رهسپار کوچه هایی شوی
که مدت هاست هیچ رهگذری از آن عبور نکرده
گاهی باید نباشی ..

"سید علی صالحی"

تمام

آشووووبم م م م م م

دلم خونه .. با ناراحتی از خونه رفتم .. پامو خونه نزاشته ناراحت ترم کردن ..

برای منی که همیشه فکر می کردم خونه مامن ترین جاست ، حالا برام خیلی سخته .. دلم میخواد فرار کنم .. نباشم و نبینمشون .. خودمو درگیر کارای کوچک و بزرگ می کنم که کمتر اذیت شم ولی این روزا سخت می گذره .. سخت.

Ne Me Quitte Pass

غرق شدم تو موزیک فرانسه .. میقه متیو که عالی .. 

+فرصت بشه حتما چندتاشو براتون آپلود می کنم 

آدم های خوب این روزگار

دیروز بعد از ظهر که از دانشگاه اومدم "ص" زنگ زد که ببینیم همو .. دیگه نزدیکای هفت و نیم بود که رفتم پیشش بعدم رفتیم برای "ر" که کافشو تازه باز کرده هدیه بخریم که چیزی چشمم رو نگرفت و دست خالی رفتیم پیشش و بهش گفتم هدیه ای که مد نظرم  هست رو دفعه ی بعد از تهران میگیرم ! البته من و "ر" صمیمیتی بینمون نیست .. صرفا یه بار تو پیک نیکی با بچه های یونی رفته بودیم دیدمش و یه بارم تو مهمونی تولد "م" بود .. ولی شخصیت دوست داشتنی و از اونجایی که آدم وقتی استارت یه کار تازه رو می زنه ذوق داره دلم میخواست هدیه ای براش برم .. خیلی خوب بود .. البته محیط کافه رو خیلی دوست داشتم ولی چون هنوز مشتریاش دوستاش و خانوادشن محیط شلوغ و بلبشویی داشت .. و اینکه خودش دست تنها باید همه ی سفارشا رو آماده می کرد که خیلی طول می کشید .. کلی نشستیم و حرف زدیم و تعریف کردیم و عکس انداختیم و .. خلاصه که با این که "ص" یه مادر از یه نسل قبل تر منه ولی خیلی خوب همو درک می کنیم و من واقعا پیشش حس خوبی دارم .. دیگه دیروقت بود و کم کم تصمیم داشتیم بیایم که "م" زنگ زد به گوشی من که کجایی و این حرفا  و یهو دیدم در باز شد و اومد تو .. ما رو دیده بود و به قول خودش از اونجایی که من اذیت کنم خیلی ملسه زنگ زده بود یکم اذیت کنه . کلی هم با "م" نشستیم و آرامش داد از جهت پایان نامه که خیلی هم عقب تر از بقیه نیستی و بعدم حرفای دیگه .. 

شب قبلش من یه عکس از یه نوت گذاشتم تو اینستام و بعدم همونو کردم پروفایل پیکچرم که یکم بعدش "م" بهم مسیج داد که خوبی؟گفتم خوبم و یه چشمک فرستادم .. میگفت الی حتی این چشمکم نمیتونه چیزی رو پنهون کنه .. خلاصه خیلی حرفای خوبی زد .. خیلی هم سعی کرد منو نرم کنه که یکم باهاش درددل کنم ولی از اونجایی که من کلا آدم درددلی نیستم موفق نشد .. دیشب که اومد پیشمون یه کم قبل رفتن به "ص" گفت که شما برو دیگه :))) میخواست تنها شیم تا بازم حرف بزنه با هام که البته علیرغم همه ی تلاش هاش موفق نشد "ص" موند تا وقتی همه با هم اومدیم بیرون .. کلا بدون توجه به حرف من که خودم میرم قرار گذاشتن که"م" منو برسونه تا خونه .. نزدیکای خونه باز دم یه آبمیوه فروشی نگه داشت .. نزدیک یک ساعت یا بیشترم اونجا نشستیم و حرف زدیم .. حرفای خوبی زدیم .. حرفایی که نه همش ولی خیلیش تلنگر بود به دغدغه های این روزام ..   

اینکه آدم بدونه کنار خونوادش دوستایی داره که حتی از فاصله ی دور هم هواشو دارن و به فکرشن حس خیلی فوق العاده ای .. من هر چقدرم ناراحت باشم سعی می کنم اینو از دوستام و حتی خونوادم پنهون کنم .. سعی می کنم همیشه بخندم ولی دوسه باری از "ص" شنیدم که داشت به عمو میگفت الی دلش غصه داره ولی هعی به روی خودش نمیاره .. اینکه دوستایی داشته باشی که از دلت خبر داشته باشن و انقدر خوب به فهمنت نعمت ...

من هیچ وقت تو زندگیم دوستای زیادی نداشتم .. مثلا تو مقطع راهنمایی و دبیرستان و اون شش هفت سال من فقط یه دوست صمیمی داشتم .. بعد تو کارشناسی دو سه نفر بودیم کل تایم دانشگاه رو با هم میگذروندیم و مدتی که برای کنکور می خوندم با "ن" آشنا شدم و واقعا دختر موفق و فوق العاده ای هست و بعد هم ارشد که بازم این دو سه نفر بودن .. اتفاقا تو هر جمعی چه آشنا و چه غریبه  خیلی زود پذیرفته می شدم .. ولی خوب اسم هر کسی رو هم نمیشه دوست گذاشت .. من همیشه برای اینکه آدم های اشتباهی رو وارد زندگیم نکردم خداروشکر کردم ! حتی اگر آدمی رو هم گذاشتم کنار هیچ وقت از ورودش به زندگیم پشیمون نبود ولی خوب طوری بوده که ادامه ی رابطه یا ممکن نبوده یا به صلاح ..

چقدر حرف زدم .. 

با مادر جان دیگه نمی سازم ! حرف همو درک نمی کنیم .. کلا تمام طول روز از دست هم دلخوریم .. بابت هر چیزی که شما فکرشو بکنید .. فیلینگ غم و غصه 

ساعت به وقت مُردَن

همین الان هم دیر شده