امسال اولین سالیه که شب تولدم کنار خانوادم و کسایی که دوستم دارن و دوستشون دارم نیستم ، اولین سالیه که شمعی فوت نمیکنم ! اولین سالیه که قبل از فوت کردن شمع چشمامو نمیبندم تا آرزو کنم ...
امسال اما .. دلم روشنه .. به سال 93 ، به 25 سالگی .. به روزهایی که دارم تنها شروعشون می کنم ! به امیدی که دارم ..
گفتم ؟؟
همون روزی که راه افتادیم سمت جنوب تو چند دقیقه توقفمون تو خمین یه خانومی ازم خواستگاری کرد و تا آخر سفر منو سوژه ی بقیه کرد !!! میگفت 16 ساله دارم برای پسرم دنبال زن میگردم !!
گفتم ؟؟؟
زدم عکسای دوربین یکی از همسفرا رو پاک کردم !! ییهویی شد خب !!! بعدش بردم یه جایی برای ریکاوری و شماره ی یکی دیگه رو دادم که هر وقت آماده شد خبر بده !!! رسیدیم تهران اس داده بود که ... بقیشو نگم من دیگه ! فقط همین که اون بنده خدا رو با من اشتباه گرفته بود !!!
گفتم ؟؟؟؟
خواهرم میگه امسال سال اسب نیست که سال "شاهزاده ی سوار بر اسب "
از وقتی یادمه همین بوده ..
سنگ صبور همه بودم ولی هیچ وقت خودم نرفتم بشینم پیش کسی و باهاش درد و دل کنم !! همیشه غصه هامو تو تنهاییام خوردم ، اشکهامو زیر دوش ریختم ! پاهامو تو بغلم گرفتم و به خودم دلداری دادم !!! خیلی وقته که تنها هم صحبت من دخترک پریشون توی آینست ...
امروز دلم میخواست فرار کنم .. از این همه مسئولیتی که نمیدونم کی به دوش من افتاد !!! دلم میخواست چشممو ببندم و گوشمو بگیرم و به هیچی توجه نکنم ...
همه ی این روزا میگذره .. ولی طعم تلخ خاطره هاش هیچ وقت از یادم نمیره ..
تهران ---> قم ---> اراک ---> خمین ---> خوانسار ---> شهر کرد ---> ایذه ---> بندر دیلم ---> بندر گناوه ---> بندر عسلویه ---> بندر لنگه ---> بندر خمیر ---> بندر پل ---> بندر لافت ---> قشم ---> هنگام ---> بندر عباس ---> یزد ---> کاشان ---> قم ---> تهران
و خیلی شهرستان های دیگه !